حكيم ابوالقاسم فردوسى

747

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

گر ايدونك رستم نگردد درست * كجا خواهم اندر جهان جاى جست همه سيستان پاك ويران كنند * بكام دليران ايران كنند شود كنده اين تخمهء ما ز بن * كنون بر چه رانيم يك سر سخن نگه كرد مرغ اندران خستگى * بديد اندرو راه پيوستگى ازو چار پيكان ببيرون كشيد * بمنقار ازان خستگى خون كشيد بران خستگيها بماليد پر * هم اندر زمان گشت با زيب و فر به دو گفت كاين خستگيها ببند * همى باش يك چند دور از گزند يكى پرّ من تر بگردان بشير * بمال اندران خستگيهاى تير بران همنشان رخش را پيش خواست * فرو كرد منقار بر دست راست برون كرد پيكان شش از گردنش * نبد خسته گر بسته جايى تنش همانگه خروشى بر آورد رخش * بخنديد شادان دل تاج بخش به دو گفت مرغ اى گو پيل تن * توى نامبردار هر انجمن چرا رزم جستى ز اسفنديار * كه او هست رويين تن و نامدار به دو گفت رستم گر او را ز بند * نبودى دل من نگشتى نژند مرا كشتن آسان تر آيد ز ننگ * و گر باز مانم بجايى ز جنگ چنين داد پاسخ كز اسفنديار * اگر سر بجا آورى نيست عار كه اندر زمانه چنويى نخاست * به دو دارد ايران همى پشت راست بپرهيزى از وى نباشد شگفت * مرا از خود اندازه بايد گرفت كه آن جفت من مرغ با دستگاه * بدستان و شمشير كردش تباه اگر با من اكنون تو پيمان كنى * سر از جنگ جستن پشيمان كنى نجويى فزونى باسفنديار * گه كوشش و جستن كارزار ور ايدونك او را بيامد زمان * نينديشى از پوزش بىگمان پس انگه يكى چاره سازم ترا * بخورشيد سر برفرازم ترا چو بشنيد رستم دلش شاد شد * از انديشهء بستن آزاد شد به دو گفت كز گفت تو نگذرم * و گر تيغ بارد هوا بر سرم چنين گفت سيمرغ كز راه مهر * بگويم كنون با تو راز سپهر كه هر كس كه او خون اسفنديار * بريزد ورا بشكرد روزگار همان نيز تا زنده باشد ز رنج * رهايى نيابد نماندش گنج بدين گيتيش شوربختى بود * و گر بگذرد رنج و سختى بود شگفتى نمايم هم امشب ترا * ببندم ز گفتار بد لب ترا برو رخش رخشنده را بر نشين * يكى خنجر آبگون برگزين چو بشنيد رستم ميان را ببست * و زان جايگه رخش را بر نشست بسيمرغ گفت اى گزين جهان * چه خواهد برين مرگ ما ناگهان جهان يادگارست و ما رفتنى * بگيتى نماند بجز مردمى بنام نكو گر بميرم رواست * مرا نام بايد كه تن مرگ راست كجا شد فريدون و هوشنگ شاه * كه بودند با گنج و تخت و كلاه برفتند و ما را سپردند جاى * جهان را چنين است آيين و راى